دلتنگي
وقتي دلم براي دندان هاي چاپلين تنگ شود
كفش مي شوم ميدوم
بچگي را بازي كنم
و چه خوب شيشه شكستن تو را پولدار ميكند
تا از خنده فرش شوم روي زميني كه مال تو هم نيست
تازه يادم خيال مي كند
پول بادبادكها بليط هواپيما ن .... مي شود ؟!
ادبی هنری
وقتي دلم براي دندان هاي چاپلين تنگ شود
كفش مي شوم ميدوم
بچگي را بازي كنم
و چه خوب شيشه شكستن تو را پولدار ميكند
تا از خنده فرش شوم روي زميني كه مال تو هم نيست
تازه يادم خيال مي كند
پول بادبادكها بليط هواپيما ن .... مي شود ؟!
باد پدر بزرگ و برگ را با هم برد
تا هيزم اين پائيز بيشتر روي دوشمان سنگيني كند
پدر بزرگ نمرد
پدر بزرگ رفت تا يك درس ديگر از زندگي به ما بياموزد
او شعر گفت, قصه گفت, خاطره شد و ياد داد
باد ما را هم خواهد برد
آخرين سنگر سكوته حق ما گرفتني نيست
آسمونشم بگيري اين پرنده مردني نيست
آخرين سنگر سكوته خيلي حرفا گفتني نيست
اي برادراي خوني اين برادري تني نيست
موج دستاي من و تو دست دريا رو گرفته
عكس تو با سرمه خون چشم دنيا رو گرفته
ما كه از آوار و تركش همه رو به جون خريديم
آخرين سنگر سكوته حق ما گرفتني نيست
آسمونشم بگيري اين پرنده مردني نيست
تو بگو همسنگر من ما تقاص كي رو ميديم
اي برادراي خوني اين برادري تني نيست
بسياران را ديده ام
بي خواب و بي خانه
بي جهان و بي جامه
بي گور و بي گذر
بي راه و بي پناه
بي گفت و بي اميد
همه سايه به سايه هراسيده هجوم و زانو نشين غم خويش.
و مرا تحمل اين همه ستم نبود و مرا طاقت ديدن اين همه فلاكت نبود
پس فرمان دادم تا نان و آبشان دهند كار و كمالشان دهند
آرامش و آزادي شان دهند
آن ها همه گريختگان كشور بد انديشان بودند.
پس فرمان دادم سد ها و سايه بان هاي بسياري بسازند باروها دژها و ديوارهاي بسياري بسازند
همه هر چه كه هست همه براي مردمان من.
و گفتم اينجا در سرزمين من
حكيمان در آرامش اند اينجا در سرزمين من دانايان در آرامش اند
من شعله هاي بي شماري برافروخته ام من بردگان بي شماري را رهايي رسانده ام
و گفتم هر كس اين مردمان را ناچيز شمارد
به زنجيرش خواهم كشيد
از اين پس ديگر نه ديوي در اين ديار و
نه خشمي كه خنجرش در دست!
اين دستور پروردگار من است
كوروش كبير
سال ها پيش شاعري بودم
كنار دريا
حالا قاطري
در كوير.
فاصله ي شاعري و قاطري
نبودن توست
دليل اين همه هبوط.
از درد گفتن آسان است
با درد بودن...
........................................................
طعم دوست داشتن
آنگونه كه تو را از ياد برده ام
شيرين است.
شايد تو عسل بودي؟!
پيك و پرنده اند
كه مي رقصد در ماه
آب
صورت توست
مگر نه اينكه از عرض خيابان به دريا مي رسي
پهن مي كني ام روي ماسه ها
جيغ پي در پي كولي هاي بودا
مرثيه ي بوداي كولي هاست.
تا دریا
تا تو
وقتی که بارانی است رودخانه رنگ دریا می شود چشمهایت
معادله باد و باران
حل که می شود با هم
تازه است خیسی چشمانم.
سیگار آتش می زند خودش را
از هیزم سوزان این هوای سرد
و تکرار می شود زیبایی پیراهنی
که گرگ تن یوسف را دریده! است.
دارم درون رودخانه می
ری
زم
خودم را.
هوایم گرم است
دلم شاید!
عشق از بی پردگی انسان ها داستان دارد.
شاعر نيستم، شعر نمي دانم.
براي همسفرگي با سنگ و ستاره ها
بهانه اي ندارم.
رسيده ام به تو!؟
نه نمي رسم به تو.
زندگي ام در امتداد يك كابوس
در انتظار مرگ تدريجي يك روياست.
پيله اي تاريك
تنيده درتنم
خودم را مي خورد
چرا پروانه نمي شوم!؟
امضا چرک نويس
قطار 10/17 به شهر تو مقصد مي گيرد
مرا مي آورد – مي برد
تا تو را يادداشت كنم.
بي دليل آدم مي شوم
آدم ديگري غير از تو
يادم نيست در ساعت چندم اين قطار دارم تو را مي نويسم.
آقا.
واگن چندم است اينجا؟
ساعت مچي هم مثل آن مرد نمي داند.
چند ساعت مانده براي رسيدن تا تو؟
خسته مي شود حوصله ام.
خودم هم كه سرم رفته است
از دلنگ و دولونگ ريل و آهن و تنهايي.
و پيوستگي بيابان خيره ام مي كند
تا سراب شوم.
ننوشيدمت.
در دستان كوپه خوابم مي گيرد.
حالا ريل و آهن و تنهايي لالايي شده اند.
ساعت، انتهايش به تو نزديك شده است.
شهرت را مي بينم كه برايم دست تكان مي دهد.
آغوش ايستگاه باز مي شود.
سايه ات كنار ريل ايستاده است!!!
لبخند تو تكرارم مي كند در حادثه زمين و حوا. اي دختر باد و باران اي ترنم ترانه و دليل آرزوهاي نخواسته همچون كه درايستگاه نگاهت رها يم ميكني از حادثه. زيبا رو و دلربا تلخ نبينمت تولدت مبارک امضا چرک نويس